Thursday, June 07, 2007


نامه ی دوم
سه روز پس از بازگشت

هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر صحنه ی بازیست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچکِ شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را بر نمی گرداند.
تو امروزبر فراز ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه هایی که تو از فراز،پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختمام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی، و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخونِ ظالمانه ی زمان.
صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.
بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ی ماهی گیران را بی جواب مگذار،
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید که اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
دیگر تکرار نخواهد شد.

بار دیگر،شهری که دوست می داشتم – نادر ابراهیمی

3 comments:

nasim said...

to ham ke siah shodi ;) ghalebe no mobarak! :)
naader kasani ghaderand aashegh shavand... to az unayi mage na?

Anonymous said...

naaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
chera enghade siaaaaaaaah???? !!!:(
:(
nagoo ke meshki range eshghe ! :(

yasaman said...

به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد
in jomlehe kheili khub bud.